جمعه 15 آذر 1387

با عرض پوزش فراوان از جناب حافظ ...

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :تنظیاط!! , اجتماعی , ادبی ,  ،

عکس نحس تو چو در آینه ی جام افتاد
مردم از خنده بمردند و فغان در افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه آیینه بشکست و جهان ور افتاد

این همه حق و عدالت به کلامش که نمود
یک سری حرف دروغ است که در کام افتاد

هاله ی نور حواس از سر خاصان بپراند
کز کجا سر دروغش، در دهن عام افتاد

من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از دیدن شیاد به فرجام افتاد

چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار
همچو آن هاله که نورش به رخ یار افتاد

در خم و پیچ حکومت چو گرفتار افتاد
به دروغ و به کلک در پی انکار افتاد

یک سخن در پی نقدش به ندا سر دادیم

کار ما نیک ستم با اخوی های گمنام افتاد!


آن شد ای خواجه که در صومعه بازم بینی
کار ما با رخ جلاد و به شلاق افتاد

زیر شمشیر عدو رقص کنان باید رفت
کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد

هر دمی زیر شکنجه عذابی دگر است
مردن زود، به یزدان به کامم افتاد

دوستان جمله کثیف اند و ریاکار ولی
بر پدرسوخته ای که لو داد مرا لعنت باد


چهارشنبه 13 آذر 1387

پاسخ

   نوشته شده توسط: عابد     ،


بر روی ما نگاه خدا خنده میزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم


زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا


نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب
 بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

 
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت

 
او میگشاید ... او كه به لطف و صفای خویش
گویی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت


طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهیم و در میانه دریا نشسته ایم

 
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم


ماییم ... ما كه طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما كه جامه تقوا دریده ایم

 
زیرا درون جامه به جز پیكر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

 
آن آتشی كه در دل ما شعله میكشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود


 دیگر به ما كه سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود

 
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حكایت عشق مدام ‚ ما

 
هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما

 فروغ فرخزاد


پنجشنبه 7 آذر 1387

کی چجوری هست.

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :عمومی ,  ،

اولش تو وبلاگ یکی از دوستام این این بازی رو دیدم. بعد هم تو وبلاگ یکی دیگه. و آخرش هم تو وبلاگ یکی دیگه. اصولا من از بازی های وبلاگی خوشم نمیاد. از این یکی هم همینطور. اما اینبار میخوام به روش خودم این بازی رو انجام بدم.

خب اما جریان این بازی اینه که هر کسی چهره و خصوصیات رفتاری و کرداری گفتاری و ... کسایی رو که لینک کرده حدس میزنه. اما از اونجایی که من واسه افرادی که وبلاگشونو لینک کردیم هیچ چهره ای درنظر نمی گیریم بلکه یه موقعیت درنظر میگیرم، پس من اون موقیعت ها رو ترسیم میکنم. موقعیتی که موقع نوشتن این متن تو ذهنم میبینم.

 

به ترتیببی که تو قسمت پیوندها مرتب شدن:

 

هفت: یه میز که روش یه قلمو، یه بوم نقاشی کوچیک!، مداد، کامپیوتر(رایانه) هست و یه آدم که پشت میز نشسته و در حال طراحی هست. از پس زمینه هم یکی از آهنگای کیوسک پخش میشه.

 

ترانه های عاشقی: ییه آدم که تو بارونی از کاغذ که از آسمون میباره نشسته و شعر میگه و تو هوا رنگ قرمز مثل دود سیگار موج میزنه.

 

تازگی: دید از انتهای یه سالن به یکی که واسه یه عده زن (با لباسهای دوره های مختلف تاریخی) سخنرانی میکنه و گهگاهی زنها تشویقش میکنن. بعضی ها دست میزنن و بعضی ها زیر لب (با خوشحالی ) یه چیزایی میگن و یکی دو تا شون هم (نمی دونم واسه چی؟) کل میکشن (املاشو بلد نیستم).

 

بهت شاد: یه آدم تو یه دشت بزرگ تو یه روز طوفانی. هر وقت که این آدم دستاشو میگیره بالا یه رعد برق اتفاق میوفته. اما محیط بیشتر از اینکه ترسناک باشه آرامش بخشه و تا حدی هم گنگ.

 

بانوی آسمان: یه Harpy شاد رو میبینم که با قدرت تمام تو اوج آسمون پرواز میکنه و از رد پروازش یه رنگین کمان درست میشه. البته تو بعضی از نوشته هاش پرهای Harpy از شدت عصبانیت به اطراف پرتاب میشه و به هرچیزی که میخوره نابودش میکنه.

 

دست نویس: یه سیب قرمز بسیار زیبا که میدونم خیلی تلخه.

 

ماهی خفته ی من: یه مستطیل زرد رنگ که ازش آهنگ پخش میشه و و یه آدم که وسطش نشسته و فکر میکنه. همیشه یه ماهی قرمز هم که تو یه تنگ هست رو میتونی یه جایی از اون مستطیل ببینی. (فکر می کنم تو اولین بازدیدم از این وبلاگ بود که این ماهی رو توش دیدم)

 

عکس عکس: یه دوربین که تو آسمون آویزونه و از منظره های زیبای اطراف که مدام عوض میشن عکس میگیره.

 

غروب کویر: یه آدم که تو غروب خورشید تو یه کویر نوشته و به افق خیره شده و زیر لب شعر میگه. اما صدای شعرش تو کل کویر می پیچه.

 

یک دانشجو: یه دیوار بزرگ آبی با یه میلیون خبر که همه جاش نوشته شده.

 

دیوار سیاه و سفید: یه آدم که یه طناب دار دور گردنشه اما هرکاری که میکنه نمی تونه صندلی زیر پاش رو بندازه.

 

شیخ حقگو: یه پیرمرد با لباس درویشی که یه سری نخ به دست و پاش وصله و یه جوون توی آسمون که به وسیله ی این نخها کارهای این پیرمرد رو هدایت میکنه.

 

گپ: یه تسبیح.

 

یاد بگشته بدل ماند و دریغ: یه نوجوون با یک دنیا رنگ تیره که همه جا پاشیده شده.

 

ژرفا: عمق یه اقیانوس تاریک و یه تخته سنگ بزرگ که روش یه چیزایی نوشته.

 

نامه های دلتنگی: یه آدم مصمم و با انرژی که سرشو بالا گرفته و تو یه خیابون خلوت راه میره.

 

انجمن ایرانیان مقیم کره جنوبی: یه عده ایرانی با چشمهای بادومی!

 

 دنیای کوچک من: یه نقطه ی سیاه تو یه کاغذ سیاه!

 

حرفی از جنس ترانه: یه نقطه ی سفید تو یه کاغذ سفید!

 

پاتوقی شاد برای شادترین ها: آیکون سبز().

 

دموکراسی: یه اتاق پر از خاتمی!

 

بنگاه ادبیات پراکنی: هیچ تصوری ازش ندارم.

 

وبلاگ سیاوش قمیشی: یکی از کنسرت های سیاوش که البته فقط می تونم صدای سیاوش رو بشنوم که می خونه ... مگه میشه یه پرنده ...

 

ستار همسفر خاطره ها: یکی که تو یه اتاق پر از عکسهای ستار نشته و ماتم گرفته و عصبانی هست و از ده تا کامپیوتری که اطرافش هست صدای ستار پخش میشه.

 

گروه فناوری آریا آریا: یه سری نرم افزار جدید که از آسمون میریزه پایین.

 

دلتافوکس: یه آدم آهنی به شکل روباه.

 

از چند تا وبلاگ انتهای لیست هم هیچ تصویری ندارم!

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ.ن: به احتمال زیاد از این به بعد من فقط روزای جمعه به اینجا سر بزنم یا مطلب بزارم. و باز به احتمال زیادتر تو روزای دیگه به وبلاگ دیگه ای هم سر نزنم. با این حساب اگه دیر به دیر بهتون سر زدم ببخشید دیگه...


سه شنبه 5 آذر 1387

نامه یک معلم اعدامی ( فرزاد کمانگر ) به شاگردانش

   نوشته شده توسط: فوزیه     ،

فرزاد کمان گر به تازگی به جرم! نکرده به اعدام محکوم شده است

 

بچه ها سلام؛

دلم برای همه شما تنگ شده، اینجا شب و روز با خیال و خاطرات شیرینتان شعر زندگی می سرایم، هر روز به جای شما به خورشید روز به خیر می گویم، از لای این دیوارهای بلند با شما بیدار می شوم، با شما می خندم و با شما می خوابم. گاهی " چیزی شبیه دلتنگی " همه وجودم را می گیرد.

کاش می شد مانند گذشته خسته از بازدید که آن را گردش علمی می نامیدیم، و خسته از همه هیاهوها، گرد و غبار خستگی هامان را همراه زلالی چشمه به دست فراموشی می سپردیم، کاش می شد مثل گذشته گوشمان را به " صدای پای آب " و تنمان را به نوازش گل و گیاه می سپردیم و همراه با سمفونی زیبای طبیعت کلاس درسمان را تشکیل می دادیم و کتاب ریاضی را با همه مجهولات زیر سنگی می گذاشتیم، چون وقتی بابا نانی برای تقدیم کردن در سفره ندارد چه فرقی می کند پی سه ممیز چهارده باشید یا صد ممیز چهارده؛ درس علوم را با همه تغییرات شیمیایی و فیزیکی دنیا به کناری می گذاشتیم و به امید تغییری از جنس " عشق و معجزه " اکه های ابر را در آسمان همراه با نسیم بدرقه می کردیم و منتظر تغییری می ماندیم که کورش همان همکلاسی پرشورتان را از سر کلاس راهی کارگری نکند و در نوجوانی از بلندای ساختمان به دنبال نان برای همیشه سقوط ننماید و ترکمان نکند، منتظر تغییری که برای عید نوروز یک جفت کفش نو و یک دست لباس خوب و یک سفره پر از نقل و شیرینی برای همه به همراه داشته باشد.

کاش می شد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظم اخموی مدرسه الفبای کردیمان را دوره می کردیم و برای هم با زبان مادری شعر می سرودیم و آواز می خواندیم و بعد دست در دست هم می رقصیدیم و می رقصیدیم .

کاش می شد باز در بین پسران کلاس اولی همان دروازه بان می شدم . شما در رویای رونالدو شدن به آقا معلمتان گل می زدید و همدیگر را در آغوش می کشیدیم.اما افسوس نمی دانید که در سرزمین ما رویاها و آرزوها قبل از قاب عکسمان غبار فراموشی به خود می گیرد، کاش می شد باز پای ثابت حلقه عمو زنجیر باف دختران کلاس اول می شدم، همان دخترانی که می دانم سالها بعد در گوشه دفتر خاطراتتان دزدکی می نویسید کاش دختر به دنیا نمی آمدید.

می دانم بزرگ شده اید، شوهر می کنید، ولی برای من همان فرشتگان پاک و بی آلایشی هستید که هنوز " جای بوسه اهورا مزدا " بین چشمان زیبایتان دیده می شود، راستی چه کسی می داند اگر شما فرشتگان زاده رنج و فقر نبودید؛ کاغذ به دست برای کمپین زنان امضا جمع نمی کردید و یا اگر در این گوشه از " خاک فراموش شده خدا " به دنیا نمی آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت " زیر تور سفید زن شدن " برای آخرین بار با مدرسه وداع کنید و " قصه تلخ جنس دوم بودن"

را با تمام وجود تجربه کنید.دختران سرزمین اهورا، فردا که در دامن طبیعت خواستید برای فرزندانتان پونه بچینید یا برایشان از بنفشه تاجی از گل بسازید حتما از تمام پاکی ها و شادی های دوران کودکیتان یاد کنید.

پسران طبیعت آفتاب می دانم دیگر نمی توانید با هم کلاسی هایتان بنشینید، بخوانید و بخندید چون بعد از " مصیبت مرد شدن " تازه " غم نان " گریبان شما را گرفته، اما  یادتان باشد که به شعر، به آواز، به لیلاهاتان، به رویاهاتان پشت نکنید. به فرزندان تان یاد بدهید برای سرزمین شان، برای امروز و فرداها فرزندی از جنس " شعر و باران " باشند.

به دست باد و آفتاب می سپارمتان تا فردایی نه چندان دور درس عشق و صداقت را برای سرزمین مان مترنم شوید.

رفیق همبازی و معلم دوران کودکی تان

فرزاد کمان گر- زندان رجایی شهر کرج

12 اسفند 1386


یکشنبه 3 آذر 1387

محیط كار دیدنی شركت گوگل

   نوشته شده توسط: فوزیه     ،

همه ما میدونیم که کار کردن تو گوگل امتیازات خاصی داره ، اما ، من متعقد هستم که این غول دنیای موتور های جستجو به طور جدی به فکر  آسایش کارمندان خودش هست. همان طور که این کپسول عایق صدا و نور نشون میده. (یعنی طرف خوابیده اون تو داره حالشو میبره همه صدا و تصویر مال خودشه)

استراحت: در این اتاق صندلی های مخصوص ماساژ وجود دارد که میتونید خودتون اونارو کنترل کنید..در حالیکه با آرامش به آکواریوم های بزرگ نگاه میکنید. !!!

سلامتی : ماساژ حرفه ای موجود است

حرکت در اطراف گوگل: یک سرسره اجازه میده که سریع به طبقه های مختلف دسترسی داشته باشید .. همچنین پل هایی هم وجود داره. اینا شبیه به همونی هسنتند که تو ایستگاهای آتش نشانی هست.

غذا: کارمندان میتونند هر چیزی که میخوان رو از یک لیست بزرگ غذا و نوشیدنی بخورن

ایستگاه کاری : هر کارمندی حداقل دو تا مانیتور بزرگ داره.


ساپورت فنی: با کامپیوترت مشکل داری ؟ مهم نیست.. اونو بیار اینجا .جایی که نوشیدنیها ..موجود هستن تا وقتیکه کامپیوترت درست بشه.



پی نوشت:سمیرا جان ما حتما تو بازیت شركت می كنیم...!!!!


جمعه 1 آذر 1387

کی گفته که فقط کسی که بلده شعر بگه بایستی شعر بگه؟

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :فلسفه , ادبی , اجتماعی , تنظیاط!! ,  ،

چرا هستم نمی دانم

آن علت روان نژند که معلول آن شدیم

دیرست فنا گشته و ما را کپک زده

در تار و پود وجود ما دگر نمادی نیست

همچون مترسکی شده ایم که به باد زنده است

سالهاست به شکرانه ی آنچه خود نمی دانیم...

یا آنکه فراموش کرده ایم نهاد و دلیلش را

داریم رضایت و به خدا شکر می کنیم

لبخند ژکوند زده ایم و حیات می کنیم

نه در پی درکش تلاش می داریم

نه در پی نفیَش به مغز کوچکمان...

قدری فشار همی داده و کنکاش می کنیم

ما زنده ایم تا که شب را به روز کنیم

زان پس به کردن روز به شب هِی تلاش کنیم

با سرعت تمام به هر مکان روان...

تا اندکی دقیقه سِیو کرده در قلک زمان

اما چو رسد روز به آخر خود...

ما از شکستن قلک خود اِبا کنیم

«آخر بلانسبتِ خر تو هم آدمی الاغ؟

اول پس انداز کرده و آخر به ماتمش...

کِی من چگونه کنمش خرج، داد و فغان کنی؟»!

ما را چه می شود که همه اینچنین شدیم؟

بی فکر و فلاکت زده و پر غمین شدیم

نه از دلیل زنده بودن خود سوال می کنیم

نه در پی کشتن خود اندکی تلاش کنیم

 


سه شنبه 28 آبان 1387

بدشانسی یا خوش شانسی؟

   نوشته شده توسط: سعید    نوع مطلب :عمومی ,  ،

چند روز پیش ساعت 1:30 کلاس داشتم. جریان از همون روز صبح شروع شد که تو وبلاگ دیوار سیاه سفید خانم بهاره در مورد بدشانسیش نوشته بود. البته لینک داده بود به یه وبلاگ دیگه که برید اونجا جریان بدشانسیمو بخونید. آقا ما هم رفتیم و خوندیم و گفتیم بی خیال... بدشانسی چیه؟ خوش شانسی کدومه؟ بنده یه آدم باکلاس و روشنفکرم و به این چیزا اعتقادی ندارم.

 اما  از بد روزگار ساعت 11 سه چهار تا کار برام پیش اومد که با هزار بدبختی تونستم تا حدود ساعت 1:25 به کارام برسم. واسه اینکه دیر نرسم کلاس زنگ زدم آژانس نزدیک خونمون و یه ماشین گرفتم. ماشین تا 1:30 نرسید. ما هم با عجله برگشتیم خونه و دوباره زنگ زدیم که آقا ماشین چی شد؟ صدای اون طرف گوشی گفت که جناب اون تصادف بین موتور و ماشین رو دیدی؟ گفتم آره. گفت اون ماشینی بود که براتون فرستادیم که موتوری زد بهش!! حالا یه ماشین دیگه فرستادیم که تا حالا باید رسیده باشه. ما هم سریع برگشتیم دم در و دیدیم بعلههه. ماشین تازه رسید کنار خونمون. سریع سوار ماشین شدیم و... با 5 دقیقه تاخیر رسیدیم دم در کلاس و در رو باز کردیم... نه دیگه... انجا رو اشتباه گفتم. سعی کردیم در کلاس رو باز کنیم اما در قفل بود1. یه کمی به این در و اون در زدیم و بالاخره فهمیدیم که اون استادی که وسط برف یک متری کلاسشو تشکیل میداده یه ده دقیقه قبل از شروع کلاس اطلاع داده که مشکلی براش پیش اومده و نمی تونه بیاد سر کلاس. آقا ما رو میگی، قیافه اینجوری. این شد که خواستیم برگردیم خونه. هوا سرد بود و بارونی و من هم از تعطیل شدن کلاس پکر، گفتم که این راهو پیاده نیام با تاکسی برم. سوار تاکسی شدیم و صد تومنی رو دادیم راننده، یه چند ثانیه بعد راننده گفت 125 توومَن. آقا ما رو میگی. درسته که زیاد سوار تاکسی نمیشیم اما قیمتا دستمونه. خلاصه با اون حال و اوضاع حاله چونه زدن واسه 25 تومن رو نداشتم. با هزار بدبختی (بین 2 تا مسافر) دست کردم تو جیبم ویه 25 تومنی در آوردم و دادم بهش. رسیدیم نزدیک خونه و پیاده شدم و دم در رسیدم و دستمو کردم تو جیبم (که توش هم کلید بود وهم 25 تومنی ها) که کلید رو در بیارم... کلید کو؟ این جیب، اون جیب، اینیکی جیب، اونیکی جیب... خبری نیست. ناگفته نماند که تو 6 ماه گذشته من 2 بار کلید همرام نبود و اون دوبار هم کسی خونه نبود. همه خونه ی مادربزرگم بودم و من هم به خاطر کلاسهای امروزم نمی تونستم باهاشون برم. و البته تا ساعت 6 یا 7 هم کسی خونه بر نمی گشت. یادمه دفعه ی قبل هم دقیقا همینجوری شده بود. با اون بارونی هم که باریده بود اگه از دیوار می رفتم بالا2 کل لباسام به فنا می رفت. هی ی ی... من موندم و یه شهر بارونی و یه در قفل. به خودم گفتم که برم خونه ی مادر بزرگم و کلید رو از بابام بگیرم3. بعد گفتم  که امروز من ته بدشانسام. یه زنگی بزنم خونه ی مادر بزرگن ببینم بابام اینا هستن یا نه. اگه هستن برم اونجا کلید رو بگیرم. حد اکثر 45 دقیقه رفت و 45 دقیقه برگشت. خب حالا کو تلفن؟ باید از یه تلفن عمومی زنگ بزنم دیگه4... بعد چند دقیقه پیاده روی رسیدم به اولین تلفن. همین که گوشی رو برداشتم فهمیدم که %100 خراب. رامو کشیدم و رفتم. دومین تلفن یکمی مشکوک میزد. رو ال سی دیش نوشته بود لطفا چند لحظه صبر کنید! گوشی رو که برداشتم دریافتم که انگار یه عمره همینو رو ال سی دیش نوشته! خوشبختانه تلفن عمومی سومی ( که یه کیلومتری با دومی فاصله داشت) سالم بود. اما متاسفانه یه دختر 16 یا 17 ساله داشت باهاش حرف می زد. و بدبختانه داشت با دوست پسرش حرف می زد. بدین معنی که تا شونصد سال آینده بیخیال این تلفن بشید. رسیدم به تلفن چهارم تازه فهمیدن اون دختره تنها عاشق این شهر نبوده. یه پسره با چه ادا و اطفاری داشت با دوست دخترش حرف می زد. اه نگو...نه عزیزم... . به تلفن پنجم که رسیدم انقدر خسته و کلافه بودم که قید خونه ی مادربزرگ رو زده بودم. زنگ زدم خونه ی یکی از دوستام. خوشبختانه خونه بود. وقتی که فهمیدم کار خاصی نداره به سرعت رفتم و تلپ شدم اونجا. ساعت 7:30 یه کلاس دیگه داشتم. (بیرون دانشگاه). برنامم این بود که برم کلاس بعدشم برگردم خونه. با خودم گفتم که حتما تا 9 یکی بر میگرده خونه. خلاصه رفتیم موسسه اما... نزدیکای موسسه یکی از همکلاسیهامو رو دیدم. بهم گفت که یه 20 دقیقه پیش بهش زنگ زدن که کلاس تعطیله. اقا ما رو میگی. آه:. دست از پا درازتر برگشتیم خونه دوستمون و یه یه ساعتی موندیم و بعد زنگ زدیم خونه و وقتی مطمئن شدیم یه موجود زنده تو خونست از دوستمون بابت مهمان نوازی اجباریش تشکر کردیم و برگشتیم خونه.

نتایج اخلاقیی که بعد از رسیدن به خونه گرفتم:

الف: کلید را هنگام بیرون آوردن سکه ی 25 تومانی داخل ماشین نیافکندم، بلکه کلید را کنار تلفن جای بگذاشتم!

ب: اگه کلید رو جا نذاشته بودم این همه بدبختی نمی کشیدم. پس کل بدبختی های امروزم مربوط می شد به بی دقتیم نه بدشانسیم.

پ: اگه کلاس دانشگاه برگذار میشد من بعد از کلاس خسته و مونده پشت در می موندم

ت: اگه کلاس موسسه تشکیل میشد من باید بدون کتاب و بدون آمادگی قبلی می رفتم سر کلاس که اصلا جالب نبود

ث: با اون بی دقتیی که امروز کردم خیلی شانس آوردم که هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. با این حساب اون روز بیشتر روز خوش شانسیم بود تا روز بدشانسیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1: دانشگاه ما زیاد بزرگ نیست. تو ساختمون فنی مهندسی فقط 25 تا کلاس هست که تو اون ساعت به خصوص همشون پر هستند. واسه همین کلاس ما تو اتاق کنرفرانس برگزار میشه که بجر وقتایی که اونجا کنفرانس هست درش قفله.

2: بنده متخصص در بالا رفتن از دیوارم، حتی با این پایی که سر فوتبال ده بار مصدوم شده و تا سه هفته پیش به زور باهاش از چند تا پله بالا می رفتم.

3: خونه ی مادربزرگم تو شهر کناریمون هست! البته تو گیلان شهرها نزدیک هم هستن.

4: از اونجایی که من با تکنولوژی ارتباطات مشکل دارم، هنوز که هنوزه تلفن همراه ندارم.


پنجشنبه 23 آبان 1387

نه شرقی نه غربی .....

   نوشته شده توسط: عابد     ،

بدون شرح............

شهاب نیوز:

 

خبر داخلی
6 آبان 1387 ساعت 13:49
استمداد خانواده دكتر زهرا بنی یعقوب از مردم ایران
با گذشت حدود یک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی یعقوب، خانواده وی با انتشار نامه‌ای خطاب به مردم ایران از بی نتیجه بودن این پرونده و عدم مجازات متهمان آن انتقاد کردند.

به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز، متن کامل این نامه که امروز دوشنبه در بسیاری از پایگاه‌های اینترنتی داخلی از جمله پایگاه خبری عصر ایران منتشر شده، بدون پیشداوری درباره محتوای آن به شرح زیر است:


به نام خدا
مردم آگاه ایران
بیش از یكسال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دكتر زهرا بنی یعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منكر همدان می گذرد.

در این مدت تلاش فراوانی از سوی ما، وكلای مدافع پرونده، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه نگاران مستقل برای كشف حقیقت صورت گرفته اما متاسفانه تاكنون پرونده به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است.

هیچ كس پاسخ مشخصی به ما نمی دهد. به همین دلیل با مروری بر پرونده دخترمان از شما یاری می خواهیم و جمله تامل برانگیز یك هزار دانشجوی پزشكی را كه چند روز قبل با ارسال توماری برای رییس قوه قضائیه نسبت به چگونگی روند رسیدگی به این پرونده اعتراض كردند، یاد آوری می كنیم :"این اتفاق می توانست و می تواند برای هركدام از فرزندان ایران زمین روی دهد."

فرزند ما، دکتر زهرا بنی یعقوب دانش آموخته دبیرستان تیزهوشان،نفر 23 آزمون سراسری دانشگاهها و فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشكی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود . او به خاطر پدرش که زندانی سیاسی رژیم شاه بود، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافیت داشت و حضورش در این مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود .

زهرای 27 ساله ما،روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگیر شد. مسوولان این ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند . چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می دانستند .

ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "..." با لحنی توهین آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیایید . پدر می پرسد:" چرا فردا؟ من می توانم امشب خود را به همدان برسانم ". او با اصرار زیاد از سرهنگ "..." می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد .

به گفته قاضی، روز دوم بازداشت، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است، دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادی اش به همدان بیایند . ( از صحبت های قاضی در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا با ما تماس بگیرد . پدر و مادر در راه هستند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد . به برادرش، رحیم، تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادر حضور داشت، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی رسد . پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند .

تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتا به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند .

ساعت حدود هشت و نیم شب بود . موبایل برادر زنگ می خورد که پیش شماره همدان را می بیند . این بار تماس چند دقیقه طول می کشد . برادر در گفت و گو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است . او در جواب این سوال برادر که می پرسد تو را اذیت نکرده اند، می شنود" نه" و بلافاصله می گوید:" کسی بالای سرم ایستاده است ."

برادر به زهرا اطمینان می دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد . تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و خداحافظ داداش" به پایان می رسد .

بعد از این تماس دقیقا چه اتفاقی افتاده، معلوم نیست . و غیر از اعضای ستاد امر به معروف،فقط خدا می داند . پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می رسند . در جلوی بازداشتگاه با عجیب ترین توهین ها مواجه می شوند . یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید از نظرما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد . این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم . ( اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد . ما از او به این دلیل نیز که خانواده ما را تهدید کرده، شکایت کرد ه ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد . )

پدر زهرا هنوز از یاد نبرده است كه سرهنگ" ..." چند ساعت پس از وقوع این فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت :"برای پیگیری وضع دخرت به آگاهی برو،نه !برو دادسرا،نه !بهتر است بروی پزشك قانونی."رییس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخی كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود،كمترین نگرانی،اضطراب و یا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه، پس از معاینه جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب، عنوان می کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است . ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم . اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد . آنها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید ؟ ما در پاسخ گفته ایم غیر از شش نفری که در كنار برادر زهراشاهد مکالمه بودند، می توانید پرینت مکالمه های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است . اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند . ( چرا چهار ماه ؟ کسی به این سوال ما نیزجواب نداده است .) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ریخته و نامرتب است . به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است . از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می توانست به حقیقت ماجرا کمک کند .

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می کنند . در حالیکه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است .

بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است . کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست . اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است . آنها ادعا می کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است . اما توجه نمی کنند آیا کسی می تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است، خود را از چارچوب همان در بسته حلق اویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود؟

به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد، توجه نمی کنند . عجیب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده، هم توجهی نكردند و در هیچ کدام از گزارش هایشان به آن اشاره نکرده اند .

دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان،یكی از معاونان... با پدر زهرا دیدار كرد و به او گفت :"دیروز در شورای تامین استان حرف از شما بود كه جزو زندانیان سیاسی زمان شاه هستید و زحمت های زیادی برای پیروزی انقلاب كشیده اید .ما مشكلات زیادی داریم. دانشجویان پزشكی به خاطر این حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند .رادیوهای خارجی در این باره در حال سمپاشی هستند،انتخابات مجلس هم نزدیك است .خواهش ما از شما این است كه حتی به اقوام خودتان هم نگویید كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است.مثلا بگویید تصادف كرده و یا دچار ایست قلبی شده است. "

این فقط نمونه ای كوچك از برخورد یكی از مسوولانی است كه به جای دادخواهی از خون به نا حق ریخته شده زهرا ما را توصیه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان كرده است.از این مسوولین می پرسیم كه آیا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مدیران خلافكار خود چیزی نخوانده و یا نشنیده اند ؟ آیا از یاد برده اند كه امام علی به خاطر ظلمی كه بر زن یهودی توسط كارگزارانش رفته بود،خون گریست؟

در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می کردیم، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد . ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته اند کسی که حلق آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی اش خون ریزی نمی کند و این از نشانه های ضربه مغزی است .

بنابراین خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد . البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم . به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی ازمیان می رود و شناسایی را مشکل می کند .

ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود . در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم، موافقت اقای شاهرودی و دیوانعالی کشور را برای این کار بگیریم .

ده روزبعد برای پیگیری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم . آنها هر بار حرفی می زدند، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است . اما نمی توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است .

قاضی ... نیز یكبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت كه اگر وكلای مدافع پرونده را عوض كنید.ما برای به نتیجه رسیدن پرونده با شما همكاری خواهیم كرد.او به پدر زهرا گفت :"من برای شما خیلی زحمت كشیده ام و در این پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته ام."

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست:" به اتفاق وكلا به همدان بیایید و بنشینید با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل كنید."

قاضی ... آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می گفت كه انگار در باره یك دعوای كوچك و شخصی -خانوادگی حرف می زند.

سرانجام در تیرماه 87، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود، دادگاه همدان بدون توجه به رای دیوان عالی کشور، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله " که اصولا جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد "، از همه اتهامات مبرا کرد .

باز پرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده ای که به امضای خودشان رسیده، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود .

با اعتراض ما و با توجه به رای دیوان عالی کشور، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد . پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقیق صحنه هستیم که ایا اصولا امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟

اما هیچ كدام از مسوولان و دست اندركاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی دهند.آیا در این كشور فریادرسی برای پیگیری و شناسایی دلایل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه می توانست برای خود،خانواده و جامعه اش مفید وجود ندارد؟ آیا فریاد رسی در این كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دكتر زهرا بنی یعقوب

 


تعداد کل صفحات: 28 1 2 3 4 5 6 7 ...